مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

329

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

زرينهء دختر را بطبقى زرين نهاده ، با زنجير زرين در برابر منظره فروآويخت و على مصرى از پشت در ، او را مىديد . و زرگر ندا در داد كه : كجايند عياران مصر و جوانان عراق و دليران عجم ؟ كه هركس اين طبق با جامه‌ها بگيرد ، اينها برو حلال كنم . پس از آن زرگر فسونى برخواند . سفرهء طعام نهاده شد . زرگر ، طعام خورد . سفره خودبخود برچيده گشت . على مصرى با خود گفت : اى على ، تو اين طبق نتوانى گرفتن مگر در وقتى كه او بى خود باشد . پس على از پشت سر او نرم‌نرم بيامد و عمود پولاد در دست داشت . زرگر ، او را بديد و فسونى بر وى خواند و بدست او گفت : در هوا بايست . دست على در هوا بايستاد . آنگاه دست چپ دراز كرد . دست چپ او نيز در هوا بايستاد و همچنين پاى راست او در هوا بايستاد و على مصرى بر يك پا ايستاده بود كه زرگر ، طلسم از او برداشت و او به حالت نخستين بازگشت . آنگاه زرگر ، تخت رمل بزد . نام على زيبق مصرى بيرون آمد . زرگر روى به دو كرده ، گفت : بيا و باز گو كه تو كيستى و كار تو چيست ؟ على مصرى جواب داد : من زيبقم كه دختر دليلهء محتاله خواستگارى كرده‌ام و در مهر او جامهء دختر ترا از من خواسته‌اند . اگر تو سلامت همىخواهى ، جامهء او به من ده و خود سالم بمان . زرگر پرسيد : پس از مرگ تو جامهء او را به تو دهم . كه گروهى بسيار از بهر بردن اين جامه‌ها با من حيلت كرده‌اند و نتوانسته‌اند كه اين جامه از من بگيرند . اگر تو پند من بنيوشى ، جان خويشتن خلاص مىدهى كه ايشان اين جامه از تو نخواسته‌اند مگر اينكه خواسته‌اند ترا بورطهء هلاكت اندازند . و اگر من در تخت رمل نديده بودم كه اقبال تو بر اقبال من غالب است ، هر آينه سر ترا از تن جدا ميكردم . على مصرى از اين سخن فرحناك شد كه زرگر ، اقبال او را بر اقبال خود غالب دانسته ، آنگاه زرگر گفت : ناچارم از اين‌كه جامه از تو بگيرم . زرگر جواب داد : قصد تو بناچار همين است ؟ على مصرى گفت : آرى جز اين قصدى ديگر ندارم . در حال ، زرگر ، طاسكى پر از آب كرده ، فسونى بر وى خواند و با على مصرى گفت : از صورت آدميت به صورت خريت درآى . اين بگفت و آب بر وى بپاشيد .